محل تبلیغات شما



می شَوَد در چشمهایت دید اقیانوس را

زندگی را،عشق را،هر حسِّ نامانوس را 

 

دستهایت حاکی از احساسِ خوبِ زندگی است

دوست دارم حس کنم این لذّت محسوس را 

 

شاهکارِآفرینش هستی و با دیدنت

هرکسی حاشا کُند زیبایی طاووس را 

 

ای تو رؤیایی ترین راه و مسیرِ زندگی

گیسوانت کرده حیران جاده ی چالوس را

 

یوسفیّ و دست می بُرّند بر جایِ تُرنج

پیش تو آرند اگر که دخترانِ روس را !

 

طعم لبهایِ ِ گسَت چون می وزد در خلوتم

می نشاند بر لبم توفانی از افسوس را

 

راه را گم می کنم فانوسِ من باش و نگیر

از دلِ دریایی من سوسویِ فانوس را 

 

می توان آموخت از چشمان شورانگیزِِتو

دانش سقراط و افلاطون و جالینوس را

 

می دهد شور و شَعَف ،شوق و امید زندگی

دیدنت هر آدمِ افسرده و مایوس را


ای چشم تو اساس همه اغتشاش ها

قلب مرا احاطه کن از هم بپاش‌‌ها !

 

ای کوه ِ عشق و ناز پدیدار می شود

از دامن تو دامنه ی ارتعاش ها

 

از کوچه های شهر،نگاه ِ تو می وَزَد

از عطر تو پُرند تنور ِلواش ها

 

برعکس قولهای پُر از عشق و خالی ات

رفتیّ و مانده بر لبم افسوس و کاش ها

 

دلتنگ خاطرات توام بازگرد و باز

خطی بکش به قلب من از آن خراش ها

 

سبز است سرزمین لب عاشقم هنوز

از  عطر بوسه هات و بریز و بپاش ها

 

دارم هزار رنج و به یاد تو زنده ام

ای منتهای سعی و تمام تلاش ها

 

الهام بخش هستی و الگو گرفته اند

از روی قامت تو همه بت تراش ها


ای پسر سعی بکن تا درِ"یاهو" بزنی
نکند اینکه به شیطان بلا رو بزنی

 

چه کسی گفته "جکی جان"بشوی یا"آرنولد"
هیکلت را بکنی گنده و بازو بزنی؟

 

روی بازوی خودت را بکنی تخته سیاه
عکس مانند امیر خان تتلو بزنی؟

 

در کجا آمده شبهای عزا آرایش
بکنی و به خود از ادکُلُن" قو " بزنی؟

 

"یا حیسنی"بتراشی به سرت،شش ساعت
مثل زنها بنشینیّ و فِر مو بزنی

 

ای پسر مردی و مردانگی ات گم شده است
از چه در ماه عزا وَسمه به ابرو بزنی؟

 

اینهمه سعی از آن است که ایّام عزا
بروی داخل صف ها مُخِ یارو بزنی

 

عشقت این است که زیدی به تو حالی بدَهد
وَ تو هم در دل خود پشتک و وارو بزنی

 

گاه چشمک به"پریسا" و"پری"،گاه "زری"
تنه ای نیز به "مینو"و به"گیسو"بزنی

 

گر از این سو نتوانی بزنی"ساکسیفون"
تا کنی جلبِ نظر حتما از آن سو بزنی !

 

هر زمانی برود زیر "علامت" حتما
بوسه بر دست و سر "اکبر شاشو"بزنی

 

هر کسی زیدِ تو را دید زنَد با قَمه ات
خشتکش را بدری،تیزی و چاقو بزنی

 

آمدی تا که بگیری دو سه تا "قیمه پلو"
در کنارش دو سه تا آهو و تیهو بزنی

 

سعی کن ترک کنی بندگی شیطان را
بنده ی خوب خدا باشی و زانو بزنی

 


در کوچه ی بهار نشستم نیامدی

با گل سر قرار نشستم نیامدی

 

من باغ شعر بودم و غرقِ شکوفه ها

هر لحظه هی به بار نشستم نیامدی

 

چون ایستگاه منتظر و خالی از قطار

هرشب در انتظار نشستم نیامدی

 

در چشم هایِ زخمی و خونینِ چارراه

در سینه ی غبار نشستم نیامدی

 

گفتی سرِ قرار بیا هشت و ربع و من

تا ساعتِ چهار نشستم نیامدی

 

رد می شدی از آن گذر و سالهایِ سال

گریان در آن گذار نشستم نیامدی

 

تو شاه بیتِ شعرِ منی،در کتابِ من

تا روزِ انتشار نشستم نیامدی


دنیا شده خرابه و خُرد و خمیر چین

مُردند مردمان همه با هفت تیر چین

 

راهی است منتهی به جهنّم،قبول کن

هرگز مرو به سوی بهشت از مسیر چین

 

بی معنی است و پوچ و چرند و مزخرف است

شعری اگر که بشنوی از شکسپیر چین

 

هرگز منوش و تکیه به گفتار او مکن

افتاده موش داخل وجدان و شیر چین

 

خفّاش خوار لعنتی اند و پلشت و بد

لعنت به خوب و زشت و صغیر و کبیر چین

 

از چین دفاع می کنی و حق به جانبی

پوشیده ای چرا که کتان و حریر چین

 

خوشحال می شوند کسانی که کاسبند

گردد کویر لوت اگرکه کویر چین

 

از ترس پاره پاره و زهره ترَک شوم

در قبر اگر سراغ من آید ن چین

 

شاعر اگرکه شعر سرودی و خواستی

کاری کنی ! اجازه بگیر از سفیر چین


چون کرونا به شهر ما آمد

مفتی و پیر و شیخ دررفتند

 

با پریناز و لیلی و شیرین

هادی و اکبر و سحر رفتند

 

سوی اهواز و کیش و قشم و اهر

هتل و خانه پدر رفتند

 

گرچه دم می زدند از خدمت

دست از پا درازتر رفتند

 

دمشان گرم چونکه جان دادند

از جهان خوب و پر ثمر رفتند

 


ای عشق غرق نور کن آبادی مرا
بر من ببار و زنده بکن وادی مرا

بازآی و کوچه های دلم را قدم بزن
تکثیر کن در آینه ها شادی مرا

در بند درد و غصّه و زندانی غمم
با دست خود رقم بزن آزادی مرا

با بوسه های سرخ بیا تا که بشنوی
احسنت ها و دست مریزادی مرا


هر گلی در  غربت ِ دنیا به تورم خورده است

زیر و رویم کرده، بد جوری دلم را بُرده است

 

جاری و سرزنده در دریای ِ آغوش ِ تواست

قلب ِ من دور از توهمچون  ماهیان ِ مُرده است 

 

جنگ دل با عقل را دیدیم بر روی تُشَک

دست دل را عشق با تشویق  بالا بُرده است

 

پشت ِ دیوار ِ جنون، آن سوی ِ دریای خیال

با تو در قلبم تپش ها را کسی نشمرده است

 

می نویسم با نشاطم  بر مزار ِ غصّه ها

زندگی بی عشق رؤیای ِگلی پژمُرده است

 


من وتو تا جهان باشد،من وتو

زمین وآسمان باشد،من وتو

من و توعاشقان آتشینیم
اگرآتشفشان باشد،من وتو

عشق ِ تو كه خاطرات ِ شادي بود

انگار كه خواب بود و يادي بود

 

بعد از تو ميان ِ دشت و صحراها

دنبال ِ تو روح  ِ گربادي بود 

 

با عشق ِ تو روزگار مي چسبيد

خورشيد و سلام و بامدادي بود

 

من بودم و چشمهاي ِ تو، شبها

ياد ِ تو چه خوب اعتيادي بود

 

تعليم ِ تو بود و مشق ِ چشمانت

هر جا كه كتابت و سوادي بود 

 

از رونق اگر كه عشق مي افتاد

در جامعه رخوت و كسادي بود

 

رفتي ّ و چه خوب حالي ام كردي 

عشق ِ تو براي من زيادي بود

 

 


شد سهم من از دیدن توخوردن افسوس !

درحسرت آغوش توام خسته ومأیوس

 

بوسیدن دست تومحال است ولیکن

بگذاربیایم به حضورتو به پابوس

 

هستیم شرنگ وشکر و جمع نقیضین

توطالع خوشبختی و من طالع منحوس

 

تا فتح کنم قلعه ی تبدار تنت را

با تیغ سخن آمدم و خواهش ملموس

 

روزی که تورادید زند محو نگردد

زیبایی رشک آورت از خاطر طاووس !

 

حیران نگاه توشده گردنه حیران

دیوانه ی موهای توشد جاده ی چالوس !

 

ای آنکه دچارم به توروزی که نباشی

بسیاردچارغم توباشم و کابوس

 


سرد است روزگار وهوا در غیاب تو
تلخی گرفته رنگ صدا در غیاب تو

 

هرچندمی روم به تو هرگز نمی رسم
دیگررسیده ام به خدا در غیاب تو

 

دیوانه وار و گیج به هرسوی می روم 
دنبال تو ولی به کجا در غیاب تو؟

 

باریده برف سخت ولی در خیال ِ من 
دارد زمین لباس ِعزا در غیاب تو

 

دیگرنمی تپد قدمی رنجه کن ببین 
رفته است قلب من به کُما در غیاب ِ تو

 


زمانی که تو را با خط خوش ترسیم می کردند
دلم را می شکافیدند و از غم نیم می کردند

 

به مجنون و به فرهاد و به رامین و به عاشق ها
چه می شد جای دوری وصل ر اتقدیم می کردند؟

 

چه می شد مردم دنیا به جای بت پرستیدن
به چشمان ِشراب آلود ِتو تعظیم می کردند؟

 

نمی چرخید چرخ  ِروزگار و کام مَردم تلخ می گردید
شراب  و بوسه را روزی  اگر تحریم می کردند

 

یقینا کنده می شد ریشه ی جرم و جنایت ها
دو واحد عشق ورزی  را اگر تعلیم می کردند

 

همه ایّام می شد شاد و سرسبز و چراغانی
اگر نام تو را هم وارد تقویم می کردند

 

نمی خواهی،اگرمی خواستی خیل ِشهیدانت
دودستی جان ِخود را دست ِتو تسلیم می کردند

 

اگرکه میز و منصب داشتم دستورمی دادم
گروه عاشقان راهرکجا تکریم می کردند

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها